حساسِ بی احساس

!!!نوشته های پسری که همه عمرش با ترس سپری شد،میشه،خواهد شد

 

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
مازیار،دلتنگی و حرف آخر...
نویسنده : مازیار - ساعت 17:22 روز چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1391
 

سلام به همه دوستان.بعد از چند روز بالاخره برگشتم.کلی خبر و تعریف از این روزا و البته کمی هم خبرهای بد.این چند روز شمال بودم با پسر خواهرم و دوستش.رفته بودیم نور.از اهواز دقیقا ساعت 3:30 با اتوبوس راه افتادم.VIP بود و واقعا راحت بودم.ساعت 5 صبح رسیدم کرج.تو ترمینال کلانتری منتظر موندم تا اون 2 تا هم بیان.ساعت 7 بود که اومدن و خلاصه بعد از کلی مسخره بازی ساعت 8:30 از کرج راه افتادیم.دقیقا 5 عصر رسیدیم.روانی شدیم.جاده چالوس برف می بارید و ترافیک وحشتناک بود.اتوبوس کیلومتر 83 چالوس توقف کرد و موندیم تو ترافیک.گرفتم خوابیدم.1 ساعت بعد دیدم همچنان همون جا ایستاده!!!مرده بودم.خلاصه رسیدیم نور و .... کل کارهایی که کردیم تو نور:دریا-جنگل-خواب-دریا-خواب-دریا-دریا و بازم دریا!!!!ساعت 12 شب دریا.3 صبح دریا.5 صبح دریا.10 صبح دریا...خودمون و جر دادیم دیگه!!!به یکی از ارزوهای زندگیم رسیدم.این که طلوع خورشید و کنار دریا ببینم....چقدر لذت بخش بود...جای همتون خالی...

یه شب رفتیم مشروب بخریم.طزف کلی افه گذاشت که اره اینا اصلن و فلان و از این شر و ورا.بهش گفتم داداش کمتر شر بگو.قوطی های شمال همشون تو استارا پر میشن.قسم خورد که نه اینا از ترکیه اومدن.خلاصه دو تا گرفتیم.نمی دونم بگم جاتون خالی باشه یا نه ولی مرتیکه کدوئینه خالی بود!!!قشنگ بوی شربت معده می داد!!!خلاصه پول داده بودیم و هر چی بود کوفتش کردیم.حالا با چی؟با دوغ!!!قشنگ نئشه شده بودیم.هی می گفتم بچه ها بدنم می خاره و همه می خندیدیم.خلاصه بعد از کلی زور بالاخره الکلش گرفتمون و حالا یکی من و بگیره.رفته بودم رو فاز خشونت و هی چرت و پرت می گفتم بیرون!!!بقیش هم دیگه بی خیال!!!!

رفتیم یه جنگلی بین نور و چمستان به نام الیمالات...خیلی جای قشنگی بود.یه دریاچه هم داشت.واقعا خوش گذشت.حتما هر کی رفت شمال این جا رو از دست نده.خلاصه این که روز اخر هم اومدیم امل و از جاده هراز برگشتیم...


حالا چند تا مساله:

1-من نمی دونم چرا همه دخترا رو شبیه اونی می دیدم که تنهام گذاشت و هی پسرخواهرم می گفت دایی چی شده چرا ناراحتی و منم می گفتم چیزی نیست.بی خیال.بدفرم حالم گرفته میشد.

2-با این که همیشه ارزوی چنین سفری رو داشتم یه دلتنگیه عجیبی رو دلم مونده بود که کل سفرو زهرمارم می کرد.

3-شب که میشد اون دوتا می خوابیدن رو گوشی و تا صبح با دوست دخترشون حرف می زدن و منم با ...... بازی می کردم!!!


از شمال که بگذریم دیشب ساعت 9:30 سوار قطار شدم و امروز ساعت 13 رسیدم خونه!!!دهنم صاففففففففففففففف شد!!!!!!!!!


و اما خبر مهم:

آموزشی افتادم 05 کرمان(ارتش)...یه زمانی 05 مساوی بود با خودکشی ولی مثل این که الان بهتر شده...ولی از اونجایی که من اخر شانسم فکر نکنم بدتر از اینجا جایی باشه وگرنه اونجا می افتادم!!!یکی از دوستام هم اونجا افتاده.با همیم.ولی خوشحالم که اونجا افتادم.


با توجه به خدمتم و این شرو ورا این اخرین پستمه.2 ماه نیستم.بعدش هم دیگه فکر نکنم اپ کنم.دارم میرم که کونم پاره شه.به قول داداشم گفت اگه فرمانده رید بهت عصبانی نشو.بگو هر وقت خواستی برینی بازم صدام کنید.اینجوری کاری باهات ندارن!!!!این جا قبل از رفتن چند تا حرف ناگفته دارم که باید بزنم....


اون کسی که باعث شد خونوادمون جر بخوره و نابود بشه و من این همه سال توی افسردگی هام شنا کنم خبرش رسیده که تومور مغزی داره و باید عمل شه.نمی دونم بگم خوشحالم یا ناراحت.از طرفی خوشحالم چون واقعا حقشه و از طرفی ناراحتم چون...برادرمه...مادرم خیلی ناراحته و نمی دونم 15 روز دیگه که من نباشم کی باید بالا سرش باشه...


بزارید یه چیزی بگم تمام مسایل زندگیه من و اون کسی که تنهام گذاشت...بزار اسمش و بگم...دلارا...می دونست.اون بود که بهم امید می داد که ادامه بدم و بهم قول داده بود که این تابستونی که گذشت قراره زندگیم بهتر شه.همه زندگیه من و می دونست و خیلی وقتا با حرفام اشکاش در میومد ولی ولم کرد و اونم نابودم کرد...دلارا با این که از درون کشتیم و کاری کردی که دیگه نتونم عاشق بشم و اعتماد کنم ولی هنوز دوست دارم و هر جا میرم تو کنارمی...راستش تنها دلیلی که خوشحالم دارم میرم خدمت به این امیده که بتونم فراموشش کنم.ولی راستش و بخواین نمی خوام.من کلی مشکلای عجیب غریبی دارم که هیچکسی ازشون خبر نداره.فقط اون می دونست.دیگه هم نمی خوام کسی رو درگیرشون کنم.واسه همین شاید تنها دلیل  ادامه دادنم همین دوست داشتن اون باشه...نمی دونم...



تو این فکر بودم که مطلب هایی بزارم با مضمون ((من خود فکر می کنم گاهی))!!!از شعر شاهین نجفی برداشتش کردم و حرفایی که همیشه شرممون میشه بگیم و بگیم...حرفایی که با این که همه بهشون فکر می کنن ولی همیشه می ترسن بیانشون کنن...مثلا:


من خود فکر می کنم گاهی به وقتی یخ دستای سردم با سینه های داغ تو اب میشن

من خود فکر می کنم گاهی به خود ارضایی های پی در پی

من خود فکر می کنم گاهی که چرا با تو س-ک-س نداشتم؟

من خود فکر می کنم گاهی به خودکشی با قرص

من خود فکر می کنم گاهی به چوبه دار بدون اعدامم

من خود فکر می کنم گاهی به پریود های 7 روزه


گفت:ببین من به غیر از تو با یکی دیگه هستم.می خوای فقط با تو باشم باید امشب بیای پیشم.جواب داد:خب من پرده دارم نمی تونم بیام.گفت:پس خداحافظ.جواب داد:باشه باشه غلط کردم میام و هر چی بخوای انجام میدم.....

و من پیش خودم گفتم تو دیگه چه بی شرفی هستی و تو که حقت همینه...



چند روزی اهواز کار دارم و بعدش میرم تهران.اعزامم از تهرانه.باید برم یه مشت وسیله بخرم.کیف و حوله و هزار کوفت و زهرمار دیگه.


تاییدی بودن نظرات و برداشتم.هر چی خواستین بگین....


اینم یه عکس فوق العاده که پسر خواهرم ازم گرفته...ساحل نور...



 
comment نظرات (34)
 
 
نویسنده : مازیار - ساعت 13:37 روز سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1391
 
10000 تایی شدم!!!به خودم تبریک میگم.البته نصفش و خودم هی رفرش می کردمدارم اماده میشم برم ترمینال.احتمالا یک هفته ایی نباشم.احتمال زیاد هفته دیگه کد خوردم و معلوم شده کجا افتادم.بهتون خبر میدم!!!

 
comment نظرات (15)
 
 
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>